تبليغاتX
حرفی تازه

هم سطر،هم سپيد...

نیایش

قسم به قلبهایی که در میان سینه ها، گرم و سوزان به آهنگی منظم و کوبنده می تپند و قسم به دیدگانیکه شراره های ادراک از آنها زبانه می کشد و در پی دانستن راستی و حقیقتت، با شیفتگی این جهان را نظاره می کنند و قسم به آن شک زلال و لحظه ی میلادش، آن دمی که پرده ی زمخت تقدس را درید و یقین را هر چه قدر اندک، اما به نرمی و روشنی، با هر تار و پود باور، لمس کرد...که عشق اگر نبود آدم نبود.!

ای اولین و آخرین عاشق!،که ذره ذره ی هستی از تو رنگ گرفته، آوارگی ها و غربتم را تو مونس باش و ترس ها و پریشانی هایم را تو جرات.

ای کاش می فهمیدم و می دانستم که کجای این سلسله عاشقی های تو ایستاده ام! و تو کجا نامم را بر لب راندی تا که وجود یابم از جود تو. که اگر من نبودم چه از این گردش روزگار و گذر روزها کم میشد و این چه حجابی است میان من و تو که چون آیینه با من روبه رویی و چون سایه از من جدا افتاده ای! اما همین قدر دانم که به تو مشتاقم.

به تو مشتاقم چون اشتیاق موج به ساحل سپیدفامش و دوست دارم من نیز چون موج که بر میخیزد و خود را با تمام شور و نیازش در آغوش ساحل رها میکند، در آغوش همواره گشوده ات بی قیدانه خود را رها کنم و تا میتوانم در وسعت وجودت پیش روم و لذت عشق بازی با شن های سوزان ات را هر چه بیشتر در ژرفای جانم حس کنم. ولی تو آنقدر عظیم و آنچنان بی انتهایی که همواره برایم بکر و دست نیافتنی می مانی و نصیبم از این همه خیزش و برخاستن جز لحظه ای بیش نیست و این است که بر حیرت و شگفتگیم می افزاید که دریا همواره شیفته ی ساحلش است.

به تو پناه می آورم ای یگانه. با همین دستان بی شرم و چشمان حریص. به تو روی می آورم که چون تو ستاری ندیده ام و جز به وفای تو امید نبسته ام.پناهم بده آنچنان که مرغان سبحانگوی آسمانت آموختی که چگونه جوجه های لرزانشان را پناه دهند و یاریم کن آنچنان که چشمه ای جوشیده از خاکی تف زده و نفرین شده، زنی پریشان را یاری داد.

زمانه ی من کم دارد.

زمانه ی من کم دارد آن مرد انذاردهنده ای را که از آن سوی شهر روان شود تا قومش را به صداقت پندار و گفتار و کردارشان فراخواند. زمانه ی من کم دارد آن مرد دیوانه ای را که گویند بر بیابان خشکیده کشتی میسازد! زمانه ی من کم دارد خاطره ی آن کودکی را که در آغوش مادرش به سخن در می آید.

با تو بودن در این زمانه دشوار است.نه در آن زمان که غرش آسمان و افتادن سایه ای بر روی ماه حیرت آدمیان بر می انگیخت. 

از ما اگر پرسند چرا خدا را آنگونه نپرستیدید تا لااقل جبران آن سجده ی نخستین را که بر شما رفت را ادا کنید!!، نگوییم چون آیین پدرانمان این نبود که آنان بت می پرسیتند و بر پای بتشان سجده میکردند.! که پدران ما بت پرست نبودند!! پدران ما سالهاست که حتی برای خنده! ی خود هم شده، گوساله ای از گِل نمی سازند و نامش را خدا نمی نهند!! چه برسد به آن دست و دلبازی که خلخال و دست آویزشان را بر آتش آب کنند و قامت گوساله شان را طلا اندود نمایند!! که پدران ما نه بت پرست که خود پرست بودند!!

از ما اگر پرسند چرا از خشم آنکه شما را امانت دار خود کرد بر این رستاخیزتان نهراسیدید، نگوییم چون بر نسل ما پیامبری نیامد،اتفاقاً گوییم آمد!

اما چون دیدیم آنکه بر قومی اندک به خاطر آنکه زنان شان را رها کردند و به مردان مشغول شدند بارانی از سنگ و لعن فرستاد، هزار سال بر این جمعیت در هم لولیده از زرد و سرخ و سیاه و سپید!، آنچنان زبان بست و آنان را به خود رها کرد بی آنکه حتی خاری بر پایشان از بهر جزا فرو رود!، که گروهی از پدرانمان آمدند گفتند بی شک خدا مُرده.! شاید از این جهان دل بریده و رفته! ... گروهی پس از ایشان گفتند خدا نمرده!، این خدا که میگویید چیزی جز زاییده ی وهم اسلافمان و ضعفشان در برابر طبیعت نبوده. از ابتدا هم هیچ خدایی نبوده! ...و باز از پی آنان گروهی آمدند و گفتند بدانید که خدا نبوده. اما اگر میخواهید بدانید انسان چه بوده!، یافتیم که میمونی روزی شیطنتی! کرد و از درختی به زیر آمد و هماندم شیری از پی اش روان شد و چون از آن درخت دور بود ناگهان بر دو پایش برخاست و گریخت تا از درختی دیگر بالا رفت. بدین سان راه رفتن آموخت.! راه رفتن که آموخت از لاشه ی حیوانات و عصاره ی استخوانشان خورد که بدین سان مغزش حجیم شد.! از فرط تشدد هوا و دگرگونی های زمین،عاقبت کرک و پرش ریخت!! تا که شد آدم!!! تازه بر این جد میمون وارمان نامی هم نهادند که نه آدم بود و نه حوا..."لوسی"!

وااای چه داستان اسف باری...چه سخره ی تلخی!،

که هم بر تو رفت و هم بر ما که در این زمانه بودیم! 

زمانه ای که آواز اذان ها از همیشه بلند تر، ناقوس کلیسا ها از همیشه فرازتر و ستاره ی نقش بسته بر سر در کنشت ها از همیشه عیان تر...اما این وسط خدا از همیشه دورتر!! و انسانیت و پرستش از همه چیز خوارتر!

اما بدان که در این میانه هنوز هستند کسانی که در گلاویزی یقین و شک شان،نگاهی به شاخه ی نحیف درخت می اندازند و در دل گویند پاک و منزه است آن کسی که اخگر در شاخه ای سبز،نهان کرد!!


A.khorsandnia

پی نوشت اول»
داستان لوسی واقعیت دارد و تراوش تخیل من نیست!! من این رو توی برنامه ای مربوط یک شبکه ی ماهواره ای اولین بار دیدم! ...یعنی ادعای موجودی تحت عنوان اولین ابزار ساز جهان با چنین شرح ماوقعی! مربوط به چندین هزار سال قبل که اسکلتی شبیه به انسان داره اما انسان نبوده و شباهت زیادی به میمون داره!! و احتمال داده میشه جد نخستین بشر امروزی بوده!!...کار به صحت و سقم همچین موضوعی ندارم.اما دیدن برنامه در انگیزه ی نوشتن مطلب بی ربط نبوده!

پی نوشت دوم»
ترجیحی داشتم که ماخذ آیاتی رو که به نقل! نوشتم رو اینجا نیارم...چون خودمم دقیقاً نمی دونم کدوم سوره و کدوم آیه و اصلاً کی خوندمش!! فقط چیزی که ازشون یادم مونده و توی ذهنم ثبت شده رو نوشتم.اینو تنها میگم احیاناً برای ملانصرالدین! هایی که بعداً چشمشون به این نوشته افتاد خرده نگیرند از نوع ترجمه ی آیات و کلاً نقلشون به زبان من!

پی نوشت سوم»

این مطلب ناقصه! از سرآیند یک مطلب دیگه ای که من قبلاً ها نوشته بودم...قصد چاپشم نداشتم.احتمالاً خواننده ی زیرک متوجه خواهد شد که این مطلب انسجامش به نوعییه که نشون میده یک باره نوشته نشده! و این درسته. مدتها بود که گوشه ی فایل ورد لب تاپم مونده بود.! بی خواننده!!...دلیل چاپشم اتفاقی بود که برای من افتاد و باعث این شد که بگذارمش اینجا. برداشت از متن هم مسلماً برای خواننده متفاوت از ذهن من و احساس من موقع نوشتنشه.قصد رسوندن مطلب خاصی! یا رد و قبول چیزی رو ندارم و کاملاً چی بهش میگن،نوشتنش عشقیه!!...اینم میگم برای یک عده ی دیگه!!

+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 22:1  توسط آزاده خرسندنیا  | 


روح های اندک و بی سرمایه اند که در بی دردی، به ابتذال می کشند، عشق های مجازی اند که در وصال می میرند، در پیری می پژمرند، سرابها زود پایان می گیرند، اما روح های بزرگ و سرمایه دار که گنجینه های بی شمار در خود پنهان دارند، روح های نیرومند و توانا که خلاقند و هنرمند، روح هایی که امانتدار خدایند و همانند خدا و مسجود ملائک (متن توسط نویسنده نیمه مانده) ... اینان در "نیل"،در "وصال"،در "کام" به رکود نمی افتند.نمی پوسند،عفونت نمی گیرند.احساس هایی که همچون طلایند.از آرامش، از ماندن زنگ نمی گیرند.روح های مسی، آهنی، حلبی، گوشتی، مردابی... چنینند.

دو روح ثروتمند و هنرمند می توانند برای همیشه هم را استخراج کنند، هم را بسازند و این خود یک زندگی کردن است و اینچنین هم را دوست بدارند. و این خود یک زندگی کردن است.

و آن دو اینچنین زندگی می کردند. هر روز کشفی تازه در عمق نا پیدای اسرارآمیز دیگری، هر روز خلقی تازه در کارگاه پر اعجاز دیگری و اینچنین هر روز تجربه ای تازه در کار یکدیگر، هر روز آفرینشی تازه در دنیای یکدیگر و هر روز سرمنزلی تازه تر در سفر به اندرون یکدیگر، هر یک سر در دیگری برده و دست اندرکار و چه زندگی سرشاری، چه زمان پُری، لحظات سرگرمی، همه کشف و همه خلق و همه آزمایش و همه آموزش و همه شناخت و همه آشنایی و هم هر روز پیشرفتی تازه تر...آنچنانکه "روسو" در دهمین خاطره اش، سفرش، حکایت می کند،در آنجا که از "احلام یک سالک تنها" سخن می گوید.


از کتاب هبوط.(درد بودن)....علی شریعتی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 14:12  توسط آزاده خرسندنیا  | 

بی گاه نوشت یک

اگه یک نفر برای بار اول بهت گفت اسب ، بزن دندوناشون خورد کن اگه واسه بار دوم گفت اسب ، بهش بگو عوضی اما اگر برای بار سوم گفت اسب ، وقتشه که بری برای خودت یه زین بخری "

دیالوگ فیلم Lucky Number Slevin

...

بی گاه نوشت دو

آدمها با هم متفاوتند و  کسی رو پیدا نمی کنی از لحاظ علائق و خواستها شبیه به هم باشند.حتی اگرم پیدا کنی نباید خیال کنی که بهترین حالت برات پیش اومده،چون اصولاً زیبایی زندگی در همین تفاوتهاست...اما من یکی شدیداً اعتقاد دارم که برای اینکه دو نفر بتونند با تمام تفاوتهایی که دارند و اختلافهاشون در کنار همدیگه باشند و از تفاوتهاشون برای هم لذت بسازند و همسفر و رفیق و نیمه هم بشند،باید حتماً یکیشون دیوار باشه و یکیشون پیچک!!...یکیشون بوم باشه،یکی رنگ!...یکیشون قلم باشه و یکی جوهر!

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم دی 1390ساعت 13:44  توسط آزاده خرسندنیا  | 

نون والقلم و ما یسطرون!

روایتی همیشه در اعماق ذهن من است.

از دو انسان با تمام ضعفها و ترس هایی که آن را پنهان میکنند و با تمام شیفتگی ها و بی قراری هایی که در نهانشان دارند و هر آنچه که از پشت نقابهایی که به چهره میزنند عیان میکنند.

مثل یک خاطره ی دور.خاطره ای که هرگز در آن نفس نکشیدم و جز تصوری برای من بیش نیست.

یک داستان!.مثل داستان های هزار و یک شب و این داستانیست که شخصیت هایش را من خلق کردم و چهره هایشان را ساختم و از روح خودم در آنها دمیدم و سالهاست با آنها زیسته ام.با آنچه آندو کردند به معنای عشق رسیدم و با آنها از نفرت عبور کردم و عقده و حقارتی را در حق هم کردند را دیدم و از ترسهایش گذشتم و به آغوش امنیت و آرامششان رسانیدم...

و این داستانیست که هرگز جوهر خودکاری آن را روی کاغذ به حرف نیاورد.داستانی پر از کلام و سخن که سالهاست حرفهایش جز از ذهن من نگذشت...و این جز از ناتوانی من نیست.

که من ناتوانم ...من "خالقی" ناتوانم...


چشمهایش...

لیلا همیشه میلرزید.احساس میکرد که دستی به نیرومندی و بیرحمی دستان او!،دلش را در سینه با انگشتانش محکم میفشرد و گاه این احساس آنقدر شدید میشد که چنین به نظر می آمد که قصد کرده آن را از سینه اش بیرون بکشد.و چون ناکام است آن را با فشار به گوشه ی دیگر سینه اش پرتاب میکند!! و همواره بغضی در گلویش بود که اگر اراده میکرد به آنی راه نفس کشیدنش را میبست.انگار بغض او هم میدانست به زودی زود باز دلیلی برای روانی اشکهایش پیدا میشود!...

و این مرد.این مرد با آن چشم ها و نگاه نافذ و راز آلودش،سایه ی وحشتی بود در زندگی دختر که انگار خلاصی از او برایش میسر نبود.چه بسیار که خواب دیده بود که با او در حال مجادله است و با ادله ای محکم او را محکوم و در نهایت میکشد! لذت کشتنی که رویای شیرین او بود.اما حیف که رویا بود...یک رویا.

...

و آن نیمه شب...در آن نیم تاریک و روشن زیرزمین،همانجا که بارها بیصدا و با ناله ای خفه خدا را صدا میکرد و مانند هم اکنونش میلرزید،و به زیر نور مهتابی گِردی که از سقف آویزان بود.آن چشمها را بسیار به خودش نزدیک یافت. آنقدر که در عمق آنها اگر دقیق میشد میتوانست انعکاس چهره ی خودش را ببیند.چهره ی خودش که در امواج چشم او تکان میخورد و غرق میشد و در نهایت با قطره ی اشکش فرومیریخت و دوباره در عمق چشمانش شکل میگرفت! و هُرم نفسش را حس میکرد.که به صورتش میخورد و بعد...

و بعد دیگر ندید!...و این همان لحظه ای بود که برای اولین بار فهمید که داغی لبان او هم به همان داغی دستان ستبرش است.چه بسا بیشتر! ...

چشمهایش را گشود!

بخشهایی از آنچه که هرگز ننوشتم!!


پی نوشت »

یک ) گاهی واقعاً فکر میکنم قبلا زندگی کردم!!...قبل از این من حیات داشتم! یه جاهایی بودم یک کارایی کردم و یک کسایی را دیدم...توی یک فضای دیگه،توی یک شرایط دیگه.توی یک زمان دیگه...و تصور کردن راجع به این خیلی سحر آمیزه!!.خیلی سُکر آوره.خیلی هیجان انگیزه!...نمی دونم.ولی جداً بعضی وقتها بهش فکر میکنم! شاید دنبال توجیهی هستم برای خودم!! به هر حال ...

دو ) عکس جنبه ی تزیینی دارد! تجسمی از تصور من!

A.khorsandnia

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1390ساعت 22:51  توسط آزاده خرسندنیا  | 

عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی
دوست داشتن پیوندی خود آگاه و از روی بصیرت روشن و زلال

عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است
دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هرجا که روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج می گیرد

عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست، و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر می گذارد
دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی می کند

عشق طوفانی و متلاطم است
دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار وسرشار از نجابت

عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی “فهمیدن و اندیشیدن “نیست
دوست داشتن، دراوج، از سر حد عقل فراتر میرود و فهمیدن و اندیشیدن را از زمین می کند و باخود به قله ی بلند اشراق می برد

عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند
دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در دوست می بیند و می یابد

عشق یک فریب بزرگ و قوی است
دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی، بي انتها و مطلق

عشق در دریا غرق شدن است
دوست داشتن در دریا شنا کردن

عشق بینایی را می گیرد
دوست داشتن بینایی می دهد

عشق خشن است و شدید و ناپایدار
دوست داشتن لطیف است و نرم و پایدار

عشق همواره با شک آلوده است
دوست داشتن سرا پا یقین است و شک ناپذیر

از عشق هرچه بیشتر نوشیم سیراب تر می شویم
از دوست داشتن هرچه بیشتر، تشنه تر

عشق نیرویی است در عاشق ،که او را به معشوق می کشاند
دوست داشتن جاذبه ای در دوست ، که دوست را به دوست می برد

عشق تملک معشوق است
دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست

عشق معشوق را مجهول و گمنام می خواهد تا در انحصار او بماند
دوست داشتن دوست را محبوب و عزیز میخواهد و می خواهد که همه ی دلها آنچه را او از دوست در خود دارد، داشته باشند

در عشق رقیب منفور است،
در دوست داشتن است که:”هواداران کویش را چو جان خویشتن دارند”

عشق معشوق را طعمه ی خویش می بیند
و همواره در اضطراب است که دیگری از چنگش نرباید
و اگر ربود با هردو دشمنی می ورزد و معشوق نیز منفور می گردد

دوست داشتن ایمان است و ایمان یک روح مطلق است
یک ابدیت بی مرز است ، که از جنس این عالم نیست

دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اردیبهشت 1390ساعت 1:42  توسط آزاده خرسندنیا  | 


طبق آمار بانک جهانی در سال، درآمد کشور عربستان از توریسم یا به زبان ساده از : دکان زیارت مسلمین خانه کعبه معادل مبلغ 29.865.000.000.-دلار یا قریب سی میلیلرد دلار است.

زائرین ایرانی که بصورت تمتع ویا عمره در همان سال به مکه رفته اند  1.937.000 نفر بوده اند که مجموعا مبلغ 4.879.000..000 دلار یا بعبارتی قریب به مبلغ پنج میلیارد دلار
درآمد تقدیم اقتصاد پادشاهان عربستان کرده اند و در میان تمام کشورهای اسلامی مقام اول را به خود اختصاص داده اند. نظر باینکه هواپیمائی جمهوری اسلامی قدرت جابجائی اینهمه زائر را نداشته است شرکت هواپیمائی عربستان قریب به 54 درصد از زائران ایرانی را به خود اختصاص داده است....طبق گزارش مقامات دیپلماتیک ایران در سال 2008 ماموران کشور عربستان بدترین و توهین آمیز ترین رفتار را با زوار ایرانی داشته اند و ایران از لحاظ توهین ماموران  عربستان مقام اول را به خود اختصاص داده است. علمای عربستان در همان سال فتوی صادر کرده اند که ایرانیان شیعه کافر هستند.طبق یک گزارش دیپلماتیک دیگر زائران ایرانی ناخواسته ترین و منفورترین خارجی ها در عربستان محسوب می شده اند.

با یک حساب سرانگشتی بوسیله پولی که ایرانیان سالانه به عربستان (دشمن شیعه ایرانی) تقدیم می کنند می توان تعداد 170.000 مسکن روستائی احداث کرد...

یا میتوان 714.286 فرصت شغلی کشاورزی یا 200.000 فرصت شغلی صنعتی برای جوانان ایجاد کرد
یا میتوان ..10000.000 متر مربع ساختمان مدرسه و ورزشی در کشور ایجاد کرد
ویا میتوان با پول حجاج دوسال یک پالایشگاه سوپر مدرن با ظرفیت 75000 بشکه احداث کرد
ویا با پول پنج سال حجاج میتوان ایران را به صادر کننده بنزین مبدل ساخت و دیگر برای واردات بنزین محتاج اعراب نبود....اما افسوس که با پول حجاج ایرانی قمارخانه های فرانسه توسط شاهزادگان عربستان که انحصار بیزنس حج را در اختیار دارند آباد میشود.....و تا رسیدن ایرانیان مسلمان به مرحله فکرکردن در بهینه هزینه کردن پول برای نزدیکی به خدا راه بسیار درازی در پیش است...

ایران بیشترین تعداد افراد اعزامی به حج را در میان کشور‌های مسلمان داراست. و البته جوانترین حجاج هم از ایران هستند...
آیا تا بحال فکر کرده اید که پولی‌ که از این طریق نصیب دولت عربستان میشود چقدر است؟
تولیت کعبه در دستان خانواده سلطنتی عربستان است.
آیا تا بحال فکر کرده اید که پولی‌ که ایرانیان و دیگر ملیت‌های مسلمان برای محرم شدن و رضای خدا خرج میکنند در نهایت صرف چه چیزها و کارهأی میشود؟؟

مطلب بر گرفته از ویلاگ "اسپیتمان"


ای قوم به حج رفته کجایید کجایید         معشوق همین جاست بیایید بیایید

معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار    در بادیه سرگشته شما در چه هوایید

گر صورت بی​صورت معشوق ببینید   هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید

ده بار از آن راه بدان خانه برفتید        یک بار از این خانه بر این بام برآیید

آن خانه لطیفست نشان​هاش بگفتید       از خواجه آن خانه نشانی بنمایید

یک دسته گل کو اگر آن باغ بدیدیت       یک گوهر جان کو اگر از بحر خدایید

با این همه آن رنج شما گنج شما باد       افسوس که بر گنج شما پرده شمایید


+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعت 12:27  توسط آزاده خرسندنیا  | 


گاه آسان نیست که خندان با جهان رو به رو شوی،

هنگامی که دلی پر درد داری.

شهامتی بس بزرگ میخواهد،

بازگشت به خویشتن و دست یافتن به نیروی درون.

و بدان فردا روز دیگری خواهد بود با رهاوردهایی نو،

اگر بتوانی بردبار بمانی و فردا را ببینی...

از نو آدمی خواهی شد

پر توان تر

با درک افزون

و به خود می بالی که به این بردباری توانا بوده ای.

                                                                           معصومه نوری (کتاب: چرا صورتم خیس میشود)


پیوست:

معصومه نوری زمانی شاگرد مادرم بود.سالها قبل.اوایل استخدام شدنش که باید مدتی رو در جایی خارج از مشهد تدریس میکرد،و برای همین می رفت نیشابور...دختری مهربون،با قلبی بزرگ،اما "معلول"...وقتی بچه بود،رفت به مدرسه ی استثنایی.اما چون خودش بهتر از هر کسی میدونست که جاش اینجا نیست!،برای همین به یک مدرسه ی معمولی اومد و پابه پای بقیه،کنار کسانی که مثل اون ناتوانی حرکتی نداشتند درس خوند و موفق شد.چند سال قبل بود،که یه روز برای دیدن مامان،اومد خونه ی ما و همراه خودش کتابی رو آورده بود که دست نوشته هاش بود..."چرا صورتم خیس می شود"...امشب اتفاقی این کتاب رو توی کتابخونه دیدم و دیدم بهانه ی خوبیه برای آپ کردن وبلاگ...یک بهانه ی کوچیک.

جالبه بدونید معصومه و جمعی از دوستاش سالهاست گروهی رو درست کردند به نام "باور" و تصمیم دارند که باور "توانستن" رو در خودشون و بقیه ای که به اونها می پیوندند و همه ی کسانی که اونها رو متفاوت از خودشون میپندارند،نهادینه کنند...

http://www.baavarnew.ir


+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم فروردین 1390ساعت 2:55  توسط آزاده خرسندنیا  | 


دید موسی یک شبانی را به راه ... کو همی گفت ای خدا و ای اله

تو کجایی تا شوم من چاکرت ... چارقت دوزم کنم شانه  سرت

ای خدای من فدایت جان من ... جمله فرزندان و خان و مان من

تو کجایی تا سرت شانه کنم ... چارقت را دوزم و بخیه زنم

جامه ات  شویم شپش هایت کشم ... شیر پیشت آورم ای محتشم

ور تو را بیماریی آید به پیش ... من تو را غمخوار باشم همچو خویش

 دستکَََت بوسم بمالم پایکت ... وقت خواب آید بروبم جایکت

گر ببینم خانه ات را من دوام ... روغن و شیرت بیارم صبح و شام

هم پنیر و نان های روغنین ... خمرها چغرات های نازنین

سازم و آرم به پیشت صبح و شام ... از من آوردن ز تو خوردن تمام

ای فدای تو همه بزهای من ... ای به یادت هی هی و هی های من


زین نمط بیهوده می گفت آن شبان ... گفت موسا با کی استت ای فلان ؟!

گفت با آن کی که ما را آفرید ... این زمین و چرخ از او آمد پدید

گفت موسا های خیره سر شدی ! ... خود مسلمان ناشده کافر شدی

این چه ژاژ است این چه کفر است و فشار ... پنبه ای اندر دهان خود فشار

گند کفر تو جهان را گنده کرد ... کفر تو دیبای دین را ژنده کرد

چارق و پا تابه لایق مر تو راست ... آفتابی را چنین ها کی رواست ؟!

گر نبندی زین سخن تو حلق را ... آتشی آید بسوزد خلق را

آتشی گر نامده است این دود چیست ... جان سیه گشته روان مردود چیست ؟!

گر همی دانی که یزدان داور است ... ژاز و گستاخی تو را چون باور است؟!

دوستی بی خرد خود دشمنی است ... حق تعالی زین چنین خدمت غنی است

با که می گویی تو این با عم  و خال ؟! ... جسم و حاجت در صفات ذوالجلال !؟

شیر او نوشد که در نشو و نماست ... چارق او پوشد که او محتاج پاست

ور برای بنده است این گفتگوی ... آن که حق گفت او من است و من خود او

آن که گفت انی مرضت لم تعد ... من شدم رنجور و او تنها نشد

آن که بی یسمع و بی یصبر شده است ... در حق آن بنده این هم بیهده است

بی ادب گفتن سخن با خاص حق ... دل بمیراند سیه دارد ورق

گر تو مردی را بخوانی فاطمه ... گرچه یک جنس اند مرد و زن همه

قصد خون تو کند تا ممکن است ... گر چه خوشخوی و حلیم و ساکن است

فاطمه مدح است در حق زنان ... مرد را گویی بود زخم سنان

دست و پا در حق ما آسایش است ... در حق پاکی  حق آلایش است

لم یلد لم یولد او را لایق است ... والد و مولود را او خالق است

هرچه جسم آمد ولادت وصف اوست ... هر چه مولود است او زین سوی جوست

زانکه از کون و فساد است و مهین ... حادث است و محدثی خواهد یقین

 

گفت : ای موسا دهانم دوختی ! ... وز پشیمانی تو جانم سوختی

جامه را بدرید و آهی کرد تفت ... سر نهاد اندر بیابان و برفت

وحی آمد سوی موسی از خدا ... بنده ی ما را زما کردی جدا ؟!

تو برای وصل کردن آمدی ... نی برای فصل کردن آمدی  

تا توانی پا منه اندر فراق ... ابغض الشیاء عندی الطلاق

هر کسی را سیرتی بنهاده ایم ... هر کسی را اصطلاحی داده ایم

در حق او مدح و در حق تو ذم ... در حق او شهد و در حق تو سم

در حق او نور و در حق تو نار ... در حق او ورد و در حق تو خار

در حق او نیک و در  حق تو بد ... در حق او خوب و در حق تو رد

ما بری از پاک و ناپاکی همه ... از گرانجانی و چالاکی همه

من نکردم خلق تا سودی کنم ... بلکه تا بر بندگان جودی کنم

هندیان را اصطلاح هند مدح ... سندیان را اصطلاح سند مدح

من نگردم پاک از تسبیحشان ... پاک هم ایشان شوند و دُرفشان

 ما برون را ننگریم و قال را ... ما درون را بنگریم و حال را

ناضر قلبیم اگر خاشع بود ... گر چه گفت لفظ ناخاضع بود

زانکه دل جوهر بود  گفتن عرض ... پس طفیل آمد عرض جوهر غرض

چند ازاین الفاظ و اضمار و مجاز ... سوز خواهم سوز با سوز ساز

آتشی از عشق در خود برفروز ... سر به سر فکر و عبارت را بسوز

موسیا آداب دانان دیگرند ... سوخته جان و روانان دیگرند

عاشقا ن را هر زمان سوزید نی است ... بر ده ویران خراج و عشر نیست

گر خطا گوید ورا خاطی مگو ... گر شود پر خون شهید آن را مشو

خون شهیدان را از آب اولی تر است ... این خطا از صد صواب اولی تراست

در درون کعبه رسم قبله نیست ... چه غم ار غواص را پا چیله نیست

تو ز سرمستان قلاووزی مجو ... جامه چاکان را چه فرمایی رفو؟!

ملت عشق از همه دین ها جداست ... عاشقان را ملت و مذهب خداست

لعل را گر مهر نبود باک نیست ... عشق در دریای غم غمناک نیست

 

بعد از آن در سر موسی حق نهفت ... رازهایی کان نمی آید به گفت

بر دل موسی سخن ها ریختند ... دیدن و گفتن به هم آمیختند

چند بی خود گشت و چند آمد به خود ... چند پرّید از ازل سوی ابد

بعد از این گر شرح گویم ابلهی است ... زان که شرح این ورای آگهی است

ور بگویم عقل ها را برکند ... ور نویسم بس قلم ها بشکند

ور بگویم شرح های معتبر ... تا قیامت باشد آن بس مختصر

لاجرم کوتاه کردم من زبان ... گر تو خواهی از درون خود بخوان

چون که موسی این عتاب از حق شنید ... در بیابان در پی چوپان دوید

بر نشان پای آن سرگشته راند ... گرد از پره ی بیابان برفشاند

گام پای مردم شوریده خود ... هم زگام دیگران پیدا بود

یک قدم چون رخ ز بالا تا شکیب ... یک قدم چون پیل رفته بر اریب

گاه چون موجی برافرازان علم ... گاه چون ماهی روانه بر شکم

گاه بر خاکی نوشته حال خود ... همچو رمالی که رملی برزند

گاه حیران ایستاده گه دوان ... گاه غلطان همچو گوی از صور جان


                  عاقبت دریافت او را و بدید ... گفت مژده ده که دستوری رسید

                  هیچ آدابی و ترتیبی مجو ... هر چه می خواهد دل تنگت بگو

               کفر تو دین است و دینت نور جان ... ایمنی وز تو جهانی در امان

                  ای معاف یفعل الله ما یشا ... بی محابا رو زبان را برگشا


دفتر دوم مثنوی معنوی ... مولانا جلال الدین بلخی

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اسفند 1389ساعت 21:45  توسط آزاده خرسندنیا  | 

تلخه!

خیلی زیاد...

اما از این تلخی ها گوشه و کنار ما زیاده!!...یه کم چشمامون کم سو شده و گوشامون سنگین...!

می دونی چیه؟!...اینا عوارض ِ بیماری "فراموشی قلب"ه!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم بهمن 1389ساعت 23:25  توسط آزاده خرسندنیا  | 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم دی 1389ساعت 22:23  توسط آزاده خرسندنیا  |