|
هم سطر،هم سپيد...
|
بی گاه نوشت یک
اگه یک نفر برای بار اول بهت گفت اسب ، بزن دندوناشون خورد کن اگه واسه بار دوم گفت اسب ، بهش بگو عوضی اما اگر برای بار سوم گفت اسب ، وقتشه که بری برای خودت یه زین بخری "
دیالوگ فیلم Lucky Number Slevin
...
بی گاه نوشت دو
آدمها با هم متفاوتند و کسی رو پیدا نمی کنی از لحاظ علائق و خواستها شبیه به هم باشند.حتی اگرم پیدا کنی نباید خیال کنی که بهترین حالت برات پیش اومده،چون اصولاً زیبایی زندگی در همین تفاوتهاست...اما من یکی شدیداً اعتقاد دارم که برای اینکه دو نفر بتونند با تمام تفاوتهایی که دارند و اختلافهاشون در کنار همدیگه باشند و از تفاوتهاشون برای هم لذت بسازند و همسفر و رفیق و نیمه هم بشند،باید حتماً یکیشون دیوار باشه و یکیشون پیچک!!...یکیشون بوم باشه،یکی رنگ!...یکیشون قلم باشه و یکی جوهر!
نون والقلم و ما یسطرون!
روایتی همیشه در اعماق ذهن من است.
از دو انسان با تمام ضعفها و ترس هایی که آن را پنهان میکنند و با تمام شیفتگی ها و بی قراری هایی که در نهانشان دارند و هر آنچه که از پشت نقابهایی که به چهره میزنند عیان میکنند.
مثل یک خاطره ی دور.خاطره ای که هرگز در آن نفس نکشیدم و جز تصوری برای من بیش نیست.
یک داستان!.مثل داستان های هزار و یک شب و این داستانیست که شخصیت هایش را من خلق کردم و چهره هایشان را ساختم و از روح خودم در آنها دمیدم و سالهاست با آنها زیسته ام.با آنچه آندو کردند به معنای عشق رسیدم و با آنها از نفرت عبور کردم و عقده و حقارتی را در حق هم کردند را دیدم و از ترسهایش گذشتم و به آغوش امنیت و آرامششان رسانیدم...
و این داستانیست که هرگز جوهر خودکاری آن را روی کاغذ به حرف نیاورد.داستانی پر از کلام و سخن که سالهاست حرفهایش جز از ذهن من نگذشت...و این جز از ناتوانی من نیست.
که من ناتوانم ...من "خالقی" ناتوانم...

چشمهایش...
لیلا همیشه میلرزید.احساس میکرد که دستی به نیرومندی و بیرحمی دستان او!،دلش را در سینه با انگشتانش محکم میفشرد و گاه این احساس آنقدر شدید میشد که چنین به نظر می آمد که قصد کرده آن را از سینه اش بیرون بکشد.و چون ناکام است آن را با فشار به گوشه ی دیگر سینه اش پرتاب میکند!! و همواره بغضی در گلویش بود که اگر اراده میکرد به آنی راه نفس کشیدنش را میبست.انگار بغض او هم میدانست به زودی زود باز دلیلی برای روانی اشکهایش پیدا میشود!...
و این مرد.این مرد با آن چشم ها و نگاه نافذ و راز آلودش،سایه ی وحشتی بود در زندگی دختر که انگار خلاصی از او برایش میسر نبود.چه بسیار که خواب دیده بود که با او در حال مجادله است و با ادله ای محکم او را محکوم و در نهایت میکشد! لذت کشتنی که رویای شیرین او بود.اما حیف که رویا بود...یک رویا.
...
و آن نیمه شب...در آن نیم تاریک و روشن زیرزمین،همانجا که بارها بیصدا و با ناله ای خفه خدا را صدا میکرد و مانند هم اکنونش میلرزید،و به زیر نور مهتابی گِردی که از سقف آویزان بود.آن چشمها را بسیار به خودش نزدیک یافت. آنقدر که در عمق آنها اگر دقیق میشد میتوانست انعکاس چهره ی خودش را ببیند.چهره ی خودش که در امواج چشم او تکان میخورد و غرق میشد و در نهایت با قطره ی اشکش فرومیریخت و دوباره در عمق چشمانش شکل میگرفت! و هُرم نفسش را حس میکرد.که به صورتش میخورد و بعد...
و بعد دیگر ندید!...و این همان لحظه ای بود که برای اولین بار فهمید که داغی لبان او هم به همان داغی دستان ستبرش است.چه بسا بیشتر! ...
چشمهایش را گشود!
بخشهایی از آنچه که هرگز ننوشتم!!
پی نوشت »
یک ) گاهی واقعاً فکر میکنم قبلا زندگی کردم!!...قبل از این من حیات داشتم! یه جاهایی بودم یک کارایی کردم و یک کسایی را دیدم...توی یک فضای دیگه،توی یک شرایط دیگه.توی یک زمان دیگه...و تصور کردن راجع به این خیلی سحر آمیزه!!.خیلی سُکر آوره.خیلی هیجان انگیزه!...نمی دونم.ولی جداً بعضی وقتها بهش فکر میکنم! شاید دنبال توجیهی هستم برای خودم!! به هر حال ...
دو ) عکس جنبه ی تزیینی دارد! تجسمی از تصور من!
A.khorsandnia
عشق یک جوشش کور است و پیوندی از
سر نابینایی
دوست داشتن پیوندی خود آگاه و از روی بصیرت روشن و زلال
عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است
دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هرجا که روح ارتفاع دارد همگام با آن
اوج می گیرد
عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست، و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر
می گذارد
دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی می کند
عشق طوفانی و متلاطم است
دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار وسرشار از نجابت
عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی “فهمیدن و اندیشیدن “نیست
دوست داشتن، دراوج، از سر حد عقل فراتر میرود و فهمیدن و اندیشیدن را از
زمین می کند و باخود به قله ی بلند اشراق می برد
عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند
دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در دوست می بیند و می یابد
عشق یک فریب بزرگ و قوی است
دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی، بي انتها و مطلق
عشق در دریا غرق شدن است
دوست داشتن در دریا شنا کردن
عشق بینایی را می گیرد
دوست داشتن بینایی می دهد
عشق خشن است و شدید و ناپایدار
دوست داشتن لطیف است و نرم و پایدار
عشق همواره با شک آلوده است
دوست داشتن سرا پا یقین است و شک ناپذیر
از عشق هرچه بیشتر نوشیم سیراب تر می شویم
از دوست داشتن هرچه بیشتر، تشنه تر
عشق نیرویی است در عاشق ،که او را به معشوق می کشاند
دوست داشتن جاذبه ای در دوست ، که دوست را به دوست می برد
عشق تملک معشوق است
دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست
عشق معشوق را مجهول و گمنام می خواهد تا در انحصار او بماند
دوست داشتن دوست را محبوب و عزیز میخواهد و می خواهد که همه ی دلها آنچه را
او از دوست در خود دارد، داشته باشند
در عشق رقیب منفور است،
در دوست داشتن است که:”هواداران کویش را چو جان خویشتن دارند”
عشق معشوق را طعمه ی خویش می بیند
و همواره در اضطراب است که دیگری از چنگش نرباید
و اگر ربود با هردو دشمنی می ورزد و معشوق نیز منفور می گردد
دوست داشتن ایمان است و ایمان یک روح مطلق است
یک ابدیت بی مرز است ، که از جنس این عالم نیست
دکتر علی شریعتی
طبق آمار بانک جهانی در سال، درآمد کشور عربستان از توریسم یا به زبان ساده از : دکان زیارت مسلمین خانه کعبه معادل مبلغ 29.865.000.000.-دلار یا قریب سی میلیلرد دلار است.
زائرین ایرانی که بصورت تمتع ویا عمره در
همان سال به مکه رفته اند 1.937.000 نفر بوده اند که مجموعا مبلغ
4.879.000..000 دلار یا بعبارتی قریب به مبلغ پنج میلیارد دلار
درآمد
تقدیم اقتصاد پادشاهان عربستان کرده اند و در میان تمام کشورهای اسلامی
مقام اول را به خود اختصاص داده اند. نظر باینکه هواپیمائی جمهوری اسلامی
قدرت جابجائی اینهمه زائر را نداشته است شرکت هواپیمائی عربستان قریب به 54
درصد از زائران ایرانی را به خود اختصاص داده است....طبق گزارش مقامات
دیپلماتیک ایران در سال 2008 ماموران کشور عربستان بدترین و توهین آمیز
ترین رفتار را با زوار ایرانی داشته اند و ایران از لحاظ توهین ماموران
عربستان مقام اول را به خود اختصاص داده است. علمای عربستان در همان سال
فتوی صادر کرده اند که ایرانیان شیعه کافر هستند.طبق یک گزارش دیپلماتیک
دیگر زائران ایرانی ناخواسته ترین و منفورترین خارجی ها در عربستان محسوب
می شده اند.


با یک حساب سرانگشتی بوسیله پولی که ایرانیان سالانه به عربستان (دشمن شیعه ایرانی) تقدیم می کنند می توان تعداد 170.000 مسکن روستائی احداث کرد...
یا میتوان 714.286 فرصت شغلی کشاورزی یا 200.000
فرصت شغلی صنعتی برای جوانان ایجاد کرد
یا میتوان ..10000.000 متر مربع
ساختمان مدرسه و ورزشی در کشور ایجاد کرد
ویا میتوان با پول حجاج
دوسال یک پالایشگاه سوپر مدرن با ظرفیت 75000 بشکه احداث کرد
ویا با
پول پنج سال حجاج میتوان ایران را به صادر کننده بنزین مبدل ساخت و دیگر
برای واردات بنزین محتاج اعراب نبود....اما افسوس که با پول حجاج ایرانی
قمارخانه های فرانسه توسط شاهزادگان عربستان که انحصار بیزنس حج را در
اختیار دارند آباد میشود.....و تا رسیدن ایرانیان مسلمان به مرحله فکرکردن
در بهینه هزینه کردن پول برای نزدیکی به خدا راه بسیار درازی در پیش است...

ایران بیشترین تعداد افراد اعزامی به حج را
در میان کشورهای مسلمان داراست. و البته جوانترین حجاج هم از ایران
هستند...
آیا تا بحال فکر کرده اید که پولی که از این طریق نصیب دولت
عربستان میشود چقدر است؟
تولیت کعبه در دستان خانواده سلطنتی عربستان
است.
آیا تا بحال فکر کرده اید که پولی که ایرانیان و دیگر ملیتهای
مسلمان برای محرم شدن و رضای خدا خرج میکنند در نهایت صرف چه چیزها و
کارهأی میشود؟؟
مطلب بر گرفته از ویلاگ "اسپیتمان"
ای قوم به حج رفته کجایید کجایید معشوق همین جاست بیایید بیایید
معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار در بادیه سرگشته شما در چه هوایید
گر صورت بیصورت معشوق ببینید هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید
ده بار از آن راه بدان خانه برفتید یک بار از این خانه بر این بام برآیید
آن خانه لطیفست نشانهاش بگفتید از خواجه آن خانه نشانی بنمایید
یک دسته گل کو اگر آن باغ بدیدیت یک گوهر جان کو اگر از بحر خدایید
با این همه آن رنج شما گنج شما باد افسوس که بر گنج شما پرده شمایید
گاه آسان نیست که خندان با جهان رو به رو شوی،
هنگامی که دلی پر درد داری.
شهامتی بس بزرگ میخواهد،
بازگشت به خویشتن و دست یافتن به نیروی درون.
و بدان فردا روز دیگری خواهد بود با رهاوردهایی نو،
اگر بتوانی بردبار بمانی و فردا را ببینی...
از نو آدمی خواهی شد
پر توان تر
با درک افزون
و به خود می بالی که به این بردباری توانا بوده ای.
معصومه نوری (کتاب: چرا صورتم خیس میشود)
پیوست:
معصومه نوری زمانی شاگرد مادرم بود.سالها قبل.اوایل استخدام شدنش که باید مدتی رو در جایی خارج از مشهد تدریس میکرد،و برای همین می رفت نیشابور...دختری مهربون،با قلبی بزرگ،اما "معلول"...وقتی بچه بود،رفت به مدرسه ی استثنایی.اما چون خودش بهتر از هر کسی میدونست که جاش اینجا نیست!،برای همین به یک مدرسه ی معمولی اومد و پابه پای بقیه،کنار کسانی که مثل اون ناتوانی حرکتی نداشتند درس خوند و موفق شد.چند سال قبل بود،که یه روز برای دیدن مامان،اومد خونه ی ما و همراه خودش کتابی رو آورده بود که دست نوشته هاش بود..."چرا صورتم خیس می شود"...امشب اتفاقی این کتاب رو توی کتابخونه دیدم و دیدم بهانه ی خوبیه برای آپ کردن وبلاگ...یک بهانه ی کوچیک.
جالبه بدونید معصومه و جمعی از دوستاش سالهاست گروهی رو درست کردند به نام "باور" و تصمیم دارند که باور "توانستن" رو در خودشون و بقیه ای که به اونها می پیوندند و همه ی کسانی که اونها رو متفاوت از خودشون میپندارند،نهادینه کنند...
http://www.baavarnew.ir






دید موسی یک شبانی را به راه ... کو همی گفت ای خدا و ای اله
تو کجایی تا شوم من
چاکرت ... چارقت دوزم کنم شانه
سرت ای خدای من فدایت
جان من ... جمله فرزندان و خان و
مان من تو کجایی تا سرت
شانه کنم ... چارقت را دوزم و
بخیه زنم جامه ات شویم
شپش هایت کشم ... شیر پیشت آورم ای
محتشم ور تو را بیماریی
آید به پیش ... من تو را غمخوار
باشم همچو خویش دستکَََت بوسم بمالم
پایکت ... وقت خواب آید بروبم
جایکت گر ببینم خانه ات را
من دوام ... روغن و شیرت بیارم
صبح و شام هم پنیر و نان های
روغنین ... خمرها چغرات های
نازنین سازم و آرم به پیشت
صبح و شام ... از من آوردن ز تو
خوردن تمام ای فدای تو همه
بزهای من ... ای به یادت هی هی و
هی های من
زین
نمط بیهوده می گفت آن شبان ... گفت موسا با کی استت
ای فلان ؟! گفت با آن کی که ما
را آفرید ... این زمین و چرخ از
او آمد پدید گفت موسا های خیره
سر شدی ! ... خود مسلمان ناشده
کافر شدی این چه ژاژ است این
چه کفر است و فشار ... پنبه ای اندر دهان
خود فشار گند کفر تو جهان را
گنده کرد ... کفر تو دیبای دین را
ژنده کرد چارق و پا تابه لایق
مر تو راست ... آفتابی را چنین ها
کی رواست ؟! گر نبندی زین سخن تو
حلق را ... آتشی آید بسوزد خلق
را آتشی گر نامده است
این دود چیست ... جان سیه گشته روان
مردود چیست ؟! گر همی دانی که
یزدان داور است ... ژاز و گستاخی تو را
چون باور است؟! دوستی بی خرد خود
دشمنی است ... حق تعالی زین چنین
خدمت غنی است با که می گویی تو
این با عم و خال ؟! ... جسم و حاجت در صفات
ذوالجلال !؟ شیر او نوشد که در
نشو و نماست ... چارق او پوشد که او
محتاج پاست ور برای بنده است
این گفتگوی ... آن که حق گفت او من
است و من خود او آن که گفت انی مرضت
لم تعد ... من شدم رنجور و او
تنها نشد آن که بی یسمع و بی
یصبر شده است ... در حق آن بنده این
هم بیهده است بی ادب گفتن سخن با
خاص حق ... دل بمیراند سیه دارد
ورق گر تو مردی را
بخوانی فاطمه ... گرچه یک جنس اند مرد
و زن همه قصد خون تو کند تا
ممکن است ... گر چه خوشخوی و حلیم
و ساکن است فاطمه مدح است در حق
زنان ... مرد را گویی بود زخم
سنان دست و پا در حق ما
آسایش است ... در حق پاکی حق
آلایش است لم یلد لم یولد او
را لایق است ... والد و مولود را او
خالق است هرچه جسم آمد ولادت
وصف اوست ... هر چه مولود است او
زین سوی جوست زانکه از کون و فساد
است و مهین ... حادث است و محدثی
خواهد یقین گفت : ای موسا دهانم
دوختی ! ... وز پشیمانی تو جانم
سوختی جامه را بدرید و آهی
کرد تفت ... سر نهاد اندر بیابان
و برفت

وحی آمد سوی موسی از
خدا ... بنده ی ما را زما
کردی جدا ؟! تو برای وصل کردن
آمدی ... نی برای فصل کردن
آمدی تا توانی پا منه
اندر فراق ... ابغض الشیاء عندی
الطلاق هر کسی را سیرتی
بنهاده ایم ... هر کسی را اصطلاحی
داده ایم در حق او مدح و در
حق تو ذم ... در حق او شهد و در
حق تو سم در حق او نور و در
حق تو نار ... در حق او ورد و در
حق تو خار در حق او نیک و در
حق تو بد ... در حق او خوب و در
حق تو رد ما بری از پاک و
ناپاکی همه ... از گرانجانی و
چالاکی همه من نکردم خلق تا
سودی کنم ... بلکه تا بر بندگان
جودی کنم هندیان را اصطلاح
هند مدح ... سندیان را اصطلاح
سند مدح من نگردم پاک از
تسبیحشان ... پاک هم ایشان شوند و
دُرفشان ما
برون را ننگریم و قال را ... ما درون را بنگریم و
حال را ناضر قلبیم اگر خاشع
بود ... گر چه گفت لفظ
ناخاضع بود زانکه دل جوهر بود گفتن
عرض ... پس طفیل آمد عرض
جوهر غرض چند ازاین الفاظ و
اضمار و مجاز ... سوز خواهم سوز با
سوز ساز آتشی از عشق در خود
برفروز ... سر به سر فکر و
عبارت را بسوز موسیا آداب دانان
دیگرند ... سوخته جان و روانان
دیگرند عاشقا ن را هر زمان
سوزید نی است ... بر ده ویران خراج و
عشر نیست گر خطا گوید ورا
خاطی مگو ... گر شود پر خون شهید
آن را مشو خون شهیدان را از آب
اولی تر است ... این خطا از صد صواب
اولی تراست در درون کعبه رسم
قبله نیست ... چه غم ار غواص را پا
چیله نیست
تو ز سرمستان
قلاووزی مجو ... جامه چاکان را چه
فرمایی رفو؟! ملت عشق از همه دین
ها جداست ... عاشقان را ملت و
مذهب خداست لعل را گر مهر نبود
باک نیست ... عشق در دریای غم
غمناک نیست

بعد از آن در سر
موسی حق نهفت ... رازهایی کان نمی آید
به گفت بر دل موسی سخن ها
ریختند ... دیدن و گفتن به هم
آمیختند چند بی خود گشت و
چند آمد به خود ... چند پرّید از ازل
سوی ابد بعد از این گر شرح
گویم ابلهی است ... زان که شرح این ورای
آگهی است ور بگویم عقل ها را
برکند ... ور نویسم بس قلم ها
بشکند ور بگویم شرح های
معتبر ... تا قیامت باشد آن بس
مختصر لاجرم کوتاه کردم من
زبان ... گر تو خواهی از درون
خود بخوان چون که موسی این
عتاب از حق شنید ... در بیابان در پی
چوپان دوید بر نشان پای آن
سرگشته راند ... گرد از پره ی بیابان
برفشاند گام پای مردم شوریده
خود ... هم زگام دیگران پیدا
بود یک قدم چون رخ ز
بالا تا شکیب ... یک قدم چون پیل رفته
بر اریب گاه چون موجی
برافرازان علم ... گاه چون ماهی روانه
بر شکم گاه بر خاکی نوشته
حال خود ... همچو رمالی که رملی
برزند گاه حیران ایستاده
گه دوان ... گاه غلطان همچو گوی
از صور جان
عاقبت دریافت او را و بدید ... گفت مژده ده که دستوری رسید
هیچ آدابی و ترتیبی مجو ... هر چه می خواهد دل تنگت بگو
کفر تو دین است و
دینت نور جان ... ایمنی وز تو جهانی
در امان ای معاف یفعل الله
ما یشا ... بی محابا رو زبان را
برگشا
دفتر دوم مثنوی معنوی ... مولانا جلال الدین بلخی

تلخه!
خیلی زیاد...
اما از این تلخی ها گوشه و کنار ما زیاده!!...یه کم چشمامون کم سو شده و گوشامون سنگین...!
می دونی چیه؟!...اینا عوارض ِ بیماری "فراموشی قلب"ه!!!





















![]()
زنده یاد نادر ابراهيمي داستاننويس معاصر ايراني بود که علاوه بر نوشتن رمان و داستان کوتاه، در زمينههاي فيلمسازي، ترانهسرايي، ترجمه، و روزنامهنگاري نيز فعاليت داشته است.

همسفر!
در این راه طولانی که ما بی خبریم
و چون باد میگذرد
بگذار خرده اختلاف هایمان با هم باقی بماند.
خواهش میکنم!
مخواه که یکی شویم،مطلقاً
مخواه هر چه تو دوست داری،من همان را،به همان شدت دوست داشته باشم
و هر چه من دوست دارم،به همان گونه مورد دوست داشتن تو نیز باشد
مخواه، که هر دو یک آواز را بپسندیم
یک ساز را،یک کتاب را،یک طعم را،یک رنگ را
و یک شیوه ی نگاه کردن را
مخواه که انتخابمان یکی باشد،سلیقه مان یکی و رویاهایمان یکی.
هم سفر بودن و هم هدف بودن،ابداً به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست.
و شبیه دال بر کمال نیست،بلکه دلیل توقف است.
عزیز من!
دو نفر که عاشق اند و عشق آنها را به وحدتی عاطفی رسانده است،واجب نیست که هر دو صدای کبک،درخت نارون،حجاب برفی قله علم کوه،رنگ سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند.
اگر چنین حالتی پیش بیاید،باید گفت که یا عشق زائد است یا معشوق و یکی کافیست!
عشق از خودخواهی ها و خود پرستی ها گذشتن است...
اما این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست!
من از عشق زمینی حرف می زنم که ارزش آن در "حضور" است.
نه در محو و نابود شدن یکی در دیگری!
عزیز من!
اگر زاویه ی دیدمان نسبت به چیزی یکی نیست،بگذار یکی نباشد.
بگذار در عین وحدت مستقل باشیم.
بخواه که در عین یکی بودن،یکی نباشیم!
بخواه که همدیگر را کامل کنیم،نه ناپدید.
بگذار صبورانه و مهرمندانه درباب هر چیز که مورد اختلاف ماست،بحث کنیم،اما نخواهیم که بحث،ما را به نقطه ی مطلقاً واحدی برساند.
بجث باید ما را به ادراک متقابل برساند،نه به فنای متقابل.
اینجا سخن از رابطه ی عارف با خدای عارف در میان نیست.
سخن از ذره ذره واقعیت ها و حقیقت های عینی و جاری زندگیست.
بیا بحث کینم.!
بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم.
بیا کلنجار برویم.
اما سرانجام نخواهیم که غلبه کنیم...
بیا حتی اختلاف های اساسی و اصولی زندگیمان را،در بسیاری از زمینه ها،تا آنجا که حس میکنیم دوگانگی،شور و حال و زندگی می بخشد،نه افسردگی و مرگ،حفظ کنیم.
من و تو جق داریم در برابر هم قد علم کنیم و حق داریم بسیاری از نظرات و عقاید هم را نپذیریم.
بی آنکه قصد تحقیر هم را داشته باشیم.
عزیز من!
بیا متفاوت باشیم.






هنرمند : شادی غدیریان
سایت منبع : http://www.designaside.com
عکس نوشت :
یک » این عکسا ربطی به یک دیدگاه خاص نداره...نه به فمینیزم و نه به دین!،نه به هیچ چیز دیگه ای،نه میخواد بها بده و نه میخواد حمله کنه...((و اینکه من نه از فمینیزم خوشم میاد و طرفدارشم و نه با دین مشکل و سایش دارم!...من با سنتهایی که آدمها رو،چه زن باشند و چه مرد،محدود به "قالب" های خاصی میکنند و هیچ راهی هم برای برون رفت یا ارتقا این قالبها قائل نیستند،مشکل دارم))
دو » بعضیا میگن "تاثیر یک عکس از هزاران حرف بیشتره"؛ و منم جزو همون بعضیا هستم.
اینجور عکسا،هنری اند...مثل نقاشی می مونند.
رمز دارند...
رمزشونم اون هدف عکاسه.که مسلماً اکثریت بیننده به اون هدف صد در صد نمیرسن و هر کسی در یک نقطه ای به نتیجه گیری میرسه که اون نقطه،متبلور ذهنیت ها و فرهنگ و اعتقاداتشه...
خوبی هنرایی مثل نقاشی و عکاسی هم در همین رها گذاشتن بیننده برای هر برداشتیه...
برداشت منم از این عکسا اینه که احتمالاً هنرمند(شادی غدیریان)؛میخواسته به ما بفهمونه که یک سری اشیا، مثل جارو و ماهیتابه و قوری و خیلی چیزای کوچیک و عادی،در یک جامعه ای مثل جامعه ی ایرانی،تبدیل به بخش لاینفکی از یک "هویت" و "موجودیت" مستقل شده اند،یعنی "زن"!!...
این همون حرفی که اصولا همه ی زنها،چه از دهات نشینش با دستای حنا بسته و چهارده ساله شوهر کرده و طبق یک جیره ی سالانه!! بچه آورده،تا اون شهریش با لاک براق! و تحصیل کرده و توی سی سالگی تازه نامزد کرده!،یه جورایی باهاش مانوساً...حالا کم یا زیاد!
که اگه به قِرقِره ی! آسمونم برسند!!!،توی کمالات و تمامات و ظرافات!!،توی "تعریف" زن یا "نگاه" به زن و یا حتی "تشخیص"! زن بودن!!!؛ ماهیتابه و قوری و جارو!!،تاثیر زیادی دارند!!
چرا وقتی این عکسا رو میبینیم،یک درصد با خودمون نمی گیم ممکنه اون آدمی که پشت اون عکسا قرار گرفته باشه،یک مرد باشه!!!...
مگر چهره ی این فرد دیده میشه؟!...
این پیش داوری از کجا نشات میگیره؟!!!
از چادر؟!...
من میگم نه!...
اگر سوژه کت و شلوار داشت و یک قوری جلو صورتش میگرفت،مطمئناً بیننده همون اول ذهنش به مرد بودن این شخصیت متمرکز نمیشد و سریع نتیجه گیری نمیکرد و میگذشت،بلکه به اینکه چهره اش دیده نمیشه،معطوف میشد!!!!...ممکن با خودش بگه ممکنه این مردی باشه که در قالب "زنی" پنهان شده!!!!...یعنی بیننده میخواد چیزی رو انکار! کنه یا ناواقع بدونه!!!
یا اگر حتی دست این سوژه یا همین چادر؛یک دسته چک! بود یا یک کتاب بود یا یک کاغذ و قلم بود،اینجا هم دیگه فاکتور جنسیت نبود که نظر بیننده رو توی عکسا در وهله ی اول جلب میکرد، بلکه کنجکاوی بیننده ابتداً معطوف میشد به این که چرا چهره ی این فرد دیده نمیشه!!!
A.khorsandnia